لبخندهايش به حالت تعليق درامده.ازوقتي تکرارشادي هايش راحلق اويزکرده
چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند
من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش.
بیا در باغ چشمانم درختی از عطوفت باش
که من فانوس شهرم را ؛
به دستان تو بسپارم
+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت12:9توسط خاله نازی |